تبلیغات متنی در لاین بلاگ پایان نامه کارشناسی ارشد چرخ سفالگری کودکان خرید بازدید
بستن تبلیغات [X]
یادایام
یادایام

در دل بهمن سرد و تاریک

شعله زد بر افق نور قرآن

بهمن خونین جاویدان

تا ابد زنده بادا ایمان


با فکر کردن به بهمن، همیشه این چند بیت توی ذهن من که از دوران دبستان به یاد مونده، تداعی میشه.

و دقیقاً بعد از این چند بیت این میاد تو ذهنم که : زمین اما به دور از کینه بهمن، نشسته با گل و خورشید مهمانی...


اولی سرودی انقلابی و دومی هم ترانه ای از خواننده ای ضد انقلابی!

اما این بهمن، که امروز 22 روز از آن گذشته، برای من بهمنی بود پر از حادثه، حادثه که نه، پر از سقوط!


روزهایی که زن، غمگین است. خاطرات پدر مرحوم زن، در ذهنش مرور میشود و هر لحظه او را منقلب میکند، هر چند که به زبان نمی آورد و بروز نمیدهد، اما فهمیدن اینکه حالش خوب نیست، سخت نیست.

و در این روزهای پر از التهاب زن، من هم گلپسر را از خود دور کردم. به خواست گلپسر، و به خواست روزگار. جدایی که بهترین انتخاب برای این روزهای اوست.

جدایی از گلپسر از یک طرف، بسته بودن زندگی من به زن، زنی که این روزها حالش خوب نیست از یک طرف، مشکلات کار و شرکت و شراکت از یک طرف، و بهمن خونین هم که ...


چند روز تعطیلی کسالت آور، چند روز تنهایی، چند روز لعنتی، دوباره دارم بر میگردم به روزهایی که از تعطیلی ها و جمعه ها متنفر بودم!

چون زندگی من، پس از معجزه عشق، به زن وابسته شده است.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 93 ،

چندتایی نظر تایید نشده از قبل مونده بود.

صفحه نظرهای تایید نشده رو باز کردم تا بخونم، پاک کنم یا تایید کنم.

یکی از نظرها توجه من رو جلب کرد تا برم و پست مربوط رو بخونم

از اینجا میتونید اون پست رو بخونید.

بعد از خوندن پست، دیدم که 5 تا نظر داره.

نظرها رو خوندم و دیدم که بعد از این پست بعضی از نظر دهنده ها شده بودند همسایه و آخرین خبرهایی که ازشون داشتم این رو میگه که همگی جدا شدند!!

همگی!

و همگی وبلاگهاشون رو پاک کردند و من دیگه بی خبرم.

همه گفتند نکن، و من بعد از 6 سال جدا شدم و اونها هم!

چرخ روزگار رو داشته باش!!!





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 109 ،

خب، من، راستش، هیچ حالم خوب نیست.


نسخه ای واحد برای همه آدمها و شرایظ و درد وجود نداره.

یا شاید هم داره.


بالاخره باید راهی باشه.


ولی خب، من حالم خوب نیست!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 102 ،
2015-03-14

تمام نا تمام من، با تو تمام میشود، ولی تو دیگر آن تو نیستی.

نیستی چون من، کاری کردم و اشتباهی کردم که این اجازه رو داد به تو، که خطی بکشی بر هر آنچه من بودم و هستم، و خطی بکشی بر خودت تا دیگر آن تو نباشی.

و من، در این نقطه ای که ایستاده ام، تمام خود را هیچ میبینم و هیچ انگیزه ای برای ادامه این من ندارم.

من، تمام شدم.

تمام.

چون دیگر بلد نیستم از اینجا به بعد، چگونه باید تو را برگردانم به مسیر ما.

چون تو از من متنفر شدی و من را سزاوار بدترین و هولناکترین عقوبتها میدانی.

حق داری.

خودم هم خودم را لایق چیزی بیشتر از این نمیدانم.


سزای گناهکاری چون من، چیزی جز بدترین مجازات ها نیست.

چه تو مجازاتم کنی، چه خودم، و چه زمانه.


تویی که اون بالا نشستی، یا خودت درستش کن، یا من رو با چیزی حتی مرگ راحت کن.

مردن، سخت و درد آور نیست، این زندگیست که پر از درد است.

من، همینجا، رسماً اعلام میکنم که زندگی پر از درد را نمیخواهم.

تویی که اون بالا نشستی، بشنو. گفتم. خودم گفتم.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 110 ،
2015-03-27

از زمانی که من و زن با هم پیمان دوستی بستیم، معجزه ای رخ داده و ما کماکان در آن معجزه هستیم.

شاید از 4 دی و شاید هم از قبل از آن.

وقتی این روزهایخودم رو با این روزها من در سال 93 مقایسه میکنم، تفاوت فاحشی رو احساس میبینم.

میبینم که من آزاد شده ام از بند زندان بان، و میبینم که من و ما، بیشتر تحت تاثیر آن معجزه پیش رفته ایم.

سالها زندگی بد، از من مردی کمی ترسو و پر اشتباه ساخته، و تجربیات تلخ گذشته زن، ترسی بیشتر را در دل او و حتی خانواده اش بوجود آورده.

من قدم به قدم در حال پیشروی هستم و ذره ذره دارم زن رو به عنوان همراه همیشگی خودم در ادامه این زندگی معرفی میکنم.

حاشا بگویم که افتخاری برای من به نام زن وجود دارد. حاشا بگویم با زن، آینده ای خوب و عالی برای خودمان در کنار هم میبینم و میبینم که گنجینه افتخارات من، با زن تکمیل خواهد شد.


سال 93، با تمام خوبی ها وبدی هاش، که با مشکلات شروع شد و با جنگ ادامه یافت و با آزادی تثبیت شد، و در یک چهارم نهایی با مشکلات بسیار به من و زن و رابطه ما فشار آورد، بالاخره تمام شد.

تا آخرین روز هم ضربه زد. تا 29 اسفند حتی.

ولی خب، در آینده زندگی من، سال 93 نقطه عطفی خواهد بود.


سال 94، با سختی و دلخوری و دلتنگی شروع شد ولی از اینجا به بعد رو شیرین و زیبا میبینم.

میبینم که معجزه، کائنات، خدا، انرژی یا هر چه صدایش میکنند، در حال نزدیک کردن ما به آرامش است و روزهای خوب جبران کننده روزهای بد، در پیش روست.


زن، مرد اینجا رسماً اعلام میکند که عاشق توست، و قبله گاه آینده او، تو هستی و خواهی بود.

مرد اینجا اعلام میکند که همه چیز با کمک زن، مرد و معجزه خوب خواهد شد و ما در کنار هم آینده ای عالی خواهیم داشت.

مرد، تو را دوست دارد.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 103 ،


روزهای آخر خرداد ه و کم کم بهار داره جول و پلاسش رو جکع میکنه و تابستون ه که خودنمایی میکنه.

اگه بخوام در چند جمله انشای "بهار خود را چگونه گذراندید" رو بنویسم، باید بگم که: بد شروع شد، همراه با تنش و اعصاب خوردی، همراه با پروژه های بد باز مانده از زمستان که روزهای آغازین بهار رو کدر کرد و همراه با مسافرتی از روی اجبار.

ولی خب چه کسی تو این دوره زمونه انتظار این رو میتونه داشته باشه که همه چیز عالی و خوب باشه؟ قطعاً هیچ کس!

خدا را شکر گذارم که بعد از چند روز ابتدای سال، روال تغییر کرد و بهتر شد و بهار رو بهتر سپری کردم.

با خریدن یک دختر بچه لوس و زیبای ایتالیایی (ماشین جدید) کمی رنگ و بوی زندگی متفاوت شد. پسر با وفای قبلی (ماشین قبلی) رو سپردم به پدر و بر مرکب دختر تند و تیز جوان نشستم تا چند روزی هیجان جوانی رو مجدداً تجربه کنم.

فروردین گذشت و با رسیدن اردیبهشت، تازگی تازه وارد تمام شد و روند همیشگی زندگی، همراه با بالا و پایین رفتنهای گاه لذت بخش و گاه ذجر آور، ادامه پیدا کرد.

و اما خرداد، خرداد همیشه برای من ماهی متفاوت بوده و هنوز هم هست و خواهد بود. خردادماه ها همیشه پر از اتفاقهای خاص بودند و خواهند بود. خردادی ها هم به نظرم آدمهای خاصی هستند! نه بخاطر اینکه فقط خودم خردادی هستم، نه، بخاطر اینکه خودم هم خردادی هستم!!!

ولی خداییش خودتون خرداد و رویدادهاش رو تصور کنید، دو خرداد، سوم خرداد، پنجم، چهارده و پانزده خرداد، بیست و دو، بیست و سوم خرداد و ...

امسال هم تولد من به لطف زن، با سورپرایز و جشن تولدی خاص برگزار شد. جشن تولد امسال رو قطعاً هیچ وقت فراموش نخواهم کرد. هیچ وقت.

ولی من ناتوانتر از اون بودم که بتونم به همون کیفیت برای زن، جشنی برپا کنم. جشنی که من برپا کردم، خوب ولی سورپرایز نبود و البته بیشتر کارها رو هم خود زن انجام دادند.

از جشنهای خرداد هر چی بگم کم گفتم، ولی از جشنها که بگذریم، عزاداری هم در کار بود.

دوستی که همچون برادر، نزدیک به 20 سال همراه و کنار من بوده، عزادار شد. پدرش از دنیا رفت و من رو در اندوه و غم فرو برد.

پدری که حتی در روزهای مریضی، هم بازی ما و حتی ضرب المثل جمع های ما بود، و البته خواهد بود.

و این روزهای آخر خرداد، همراه با مرور خرداد 93 است. اوج جنگ و تنشهای جدایی. یادآوری تمام روزهای جنگ سالهای گذشته، جنگ بین من و مادر فرزندم.

جنگهای فرسایشی، که از من، یک ترسو و بی اعصاب ساخته. مردی که گاه و بی گاه اشک چشمهاش رو پر میکنه، مردی که ترس از ناتوان بودن و بی عرضگی مثل خوره به جونش افتاده.

مردی که اشتباه میکنه پشت اشتباه. مردی که مدیر ه اما از پس مدیریت یک بچه بر نمیاد.

مردی که خسته است.

البته، یک سال زندگی بهتر، من رو بهتر از قبل کرده. کمکهای زن تو یکسال گذشته، مرهمی بوده برای تمام دردهای من، و نجات دهنده من از بیمارستان و قرص و داروهای ضدافسردگی.

خرداد داره تمام میشه.

تیر و 7 تیر در راه است.

در 7 تیر، در سالگرد آزادی، شاید مجالی باشد برای مرور تمام لحظه ها.






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 96 ،
2015-06-28

امروز هفتم تیر ه

هفت تیر 94

یکسال گذشت

از آزادی

و من در این یکسال، کلی بالا و پایین داشتم.

کلی خاطرات خوب و خاطرات بد.

کلی قصه برای گفتن و نگفتن.

راضی ام.

از تصمیمی که گرفته بودم.

از شرایطم.

از همراهم.

و از اینکه در هفت تیر سال 93، ساعت 7، از بند آزاد شدم.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 99 ،

هیچ کس مقصر نیست برای این بدبختی، جز من.

من اولویت هیچ کس نیستم و من باید هوای همه رو داشته باشم جز، خودم.

. مقصر تمام این شرایط خودم هستم و حماقتهای خودم.

حماقتهایی که پایانی ندارد.

الزاماً هر که باهوش است و خوب فکر میکند، دلیلی بر احمق نبودنش نیست.

من یک احمق باهوش هستم.

و به تمام صفات خوبم، بی عرضگی هم اضافه شده است.

و در همه این احوال، هیچ کس مقصر نیست جز خودم.

و برای این شرایط، هیچ پایانی نیست.

هیچ پایانی، جز مرگ!

مرگی که نمیدانم چرا، و به چه علت، از من دور است.

معتقدم که مرگ از رگ گردن به همه ما نزدیکتر است، به یک طوفان، به یک ریزش کوه، به یک لحظه، ولی مرگی که اینقدر نزدیک است، از من دوری میکند.

دیشب، طوفان آمد. طوفان باعث ریزش کوه در جاده امامزاده داوود شد و 20 نفر کشته شدند. رفته بودند برای تفریح، وقتی میرفتند، حتی 1 هزارم درصد هم فکر نمیکردند خواهند مرد! ولی مردند.

در جاده چالوس هم سیل 5 نفر را کشت و چندین نفر مفقود شدند. در میان کشته ها عروس و دامادی هم بودند که برای ماه عسل میرفتند! فکرش را هم نمیکردند، اما مردند.

به سادگی، و فقط به یک باد!

ولی پس چرا این مرگ و باد، از من دوری میکند؟

در زنجان، زنی 30 ساله بر اثر گاز گرفتگی مرد. تابستان و گازگرفتگی؟! فکرش را هم نمیکرد، ولی مرد.

مرگ نزدیک است و من در غم!

خسته ام.

خسته از این زندگی.

از این درماندگی و واماندگی،

از این دردی که دچار شدم.

چه کنم چه کنمی که گرفتارش شدم.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 110 ،

حالم خوب نیست و برای فرار از ترکیدن بغض، اومدم که بنویسم.

تو دلم، تو سکوت، دارم داد میزنم.

داد میزنم و مرگ رو صدا میکنم.

مطمئنم اگه دهنم رو باز کنم دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و ساکت بمونم.

باز شدن دهن همانا و ترکیدن بغض، همانا

فک و دندونهام درد گرفتند از بس محکم فشار دادم که باز نشن.

هیچ چیز خوب نیست

هیچ چیز

هیچ امیدی برای بهتر شدن هم نیست

چون هیچ چیز خوب نیست

حتی یک درصد از کل

هیچ چیز

از این بدتر، قابل تصور نیست برام

خدایا، چرا؟

به چه جرمی؟

چه نفرینی؟

چه طلسمی منو به این روز انداخته؟

چرا من؟

چرا؟

مرگ امروز برای من شیرینترین ه

مرگ

بیا و من رو دریاب

از صمیم قلبم، صادقانه، بدون حتی یک درصد شک، آرزوی مرگ دارم.

دیگه این زندگی رو نمیخوام

خواهش میکنم تمامش کن.

چون من بی عرضه، دیگه حتی توان تمام کردن این زندگی نکبت بار رو هم ندارم.

پس تو تمامش کن.

ای کاش، امروز که بدترین روز زندگی من تو این 34 ساله است، با مرگم، تبدیل به یک روز خوب بشه.

باور کنید یا نکنید، این آرزوی قلبی من ه

آرزوم مرگ ه

همین الان




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 96 ،

سلام


باید بگم که حال همه ما خوب است.

بالا و پایینها فراوان، صعود و سقوط تا دلتون بخواد، اما سالها رنج و فشار، از ما، هر دو ی ما، فولادی محکم ساخته که هرچند در باطن تک تک ملوکولها در آستانه از هم گسیختگی قرار گرفته اند، اما در ظاهر بسیار محکم و استوار وحدت خودشون رو حفظ کرده اند.

یاد اون جمله قدیمی و معروف افتادم که وحدت، کلید پیروزی ماست!

و البته این فولاد لرزان، با کمی آرامش و رسیدگی، همونطور که الان داره، مجدداً محکم و استوار خواهد شد. به قول معروف ما از اون بیدها نیستیم که با این بادها بلرزیم!


این روزها، فشار از همه طرف بر ما، من و زن، وارد میشد و هر دو ما، من و زن، کمرمون رو در آستانه شکستن میدیدیم، و گاهی وقتها، خود ما، من و زن، نا امیدانه به آینده ای که خیلی تاریک به نظر میومد و آرزوهایی که اصلاً بزرگ نبودند و نیستند، برامون دور از دسترس به نظر میومد.

ولی ما، من و زن، صبر کردیم و صبر کردیم و هرچند کند و به سختی، در مسیر موندیم و ادامه دادیم.

ما، من و زن، ادامه دادیم تا اونی که اون بالاست، که شاید اون بالا اما فقط در آسمون پایین شهر هست، کوتاه اومد، کمی، و قسمتی از مشکلات و فشار رو کمتر کرد.


شاد باشید و سلامت و انرژی های شما بر زندگی ما، من و زن، جاری

بدرود




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 105 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2538
  • بازدید امروز :1
  • بازدید دیروز : 9
  • بازدید این هفته : 22
  • بازدید این ماه : 135
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه